زاغ بی پنیر

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

- داستان سوم. روزی روزگاری مردی نامری زندگی می کرد. اون در واقعه نامری نبود. فقط مردم اونو نمی دیدن. اون از اینکه نامرئ باشه خسته شده بود.


+ مرد چیکار کرد؟


- یه هیولا احضار کرد.



هیولا صدا می زند.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۸
زاغ

یعنی باید آشتی کنم؟ دوری و جدایی بسه؟ اصلا روایت داریم:



ترد (طرد؟) شده ی کی بودی تو؟


پ.ن: چقدر حرکت سخیفی بود (حالم از خودم بهم خورد) فراستی گونه

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۸
زاغ