زاغ بی پنیر

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

wooh oh oooh is world war me


wooh oh oooh i will never find peace


im the only enemy


***


im the king of doubt


 i fight out all on inside 


i'm the pister child of denial, there is nothing i can't hide


i'm punching holes in walls because


i let them bulid up way too long,sabotage


everything i never had


and now i'm seeing red but


there is is no one else to blame bit


the voices in my head


***


wooh oh oooh is world war me


wooh oh oooh i will never find peace


i look into the mirror and l hate what i've become


cause' i'm the only casualty from damage that i've done 


i'm the only enemy in world war me


***


i know you tired to show me the light


i feed on the darkness


l've lost control', i'm down in a hole


i'm broken and helpless th noose is getting tight


so tight, will i make it through the night


it's time to surrender to myself


***


and crawl out of this hell


the battle is in my head ther is nobody else


***


wooh oh oooh is world war me


wooh oh oooh i will never find peace


i look into the mirror and i hate what i've become

cause' i'm the only casualty from damage that i've done 


i'm the only enemy in world war me


***

how do you runaway, when you're the enemy

no, there is no way out, nothing is gonna save me now

wooh oh oooh is world war me

wooh oh oooh i will never be free

wooh oh oooh is world war me


wooh oh oooh i will never find peace


i look into the mirror and i hate what i've become

cause' i'm the only casualty from damage that i've done 


i'm the only enemy in world war me ,world war me




theory of a deadman
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۳
زاغ
مرد که گریه نمی کنه!

مرد گریه نمی کنه می کنه!

مرد گریه می کنه مرد تا وقتی که گریه نکنه مرد نمی شه!

مرد آدم تا وقتی که گریه نکنه مرد آدم نمی شه!

آدم تا وقتی گریه نکنه آدم نمیشه!
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۶
زاغ
حدودا یک سال بودی  از این اتفاقات برایم نیفتاده بود. 

اون روز اونقدر فشار بهم وارد شد که تا ترکیدن هم پیشرفتم :/ 

بماند که چه شد و چرا، کی بود و باز هم چرا. انقدر فشار زیاد بود که ترجیح دادم فیزیکی درد بکشم دستم را لایه دندان هایم گذاشتم تا می توانستم محکم گاز گرفتم :/

اره تقریبا دیوانه شده بودم. یا شایدم بودم. بقول فائزی ماده ی تاریکم یهو بیرون زد. 

خوب که دقت کردم دیدم شصتم را گاز گرفتم :/ انقدر ناجور که تا مدت ها درد می کرد. عجیب بود که با این همه خون نیامد :/

کاری به شصت ندارم. می دانید ادم ها این روز ها کم گریه می کند. نمی دانم چرا. انگار که دوست ندارن خالی شوند. از جمله بزرگترین نعمت ها گریه کردن است :/ ولی خب ما انسان ها ان را از خود دریغ می کنیم. شاید چون از سبکی می ترسیم. می ترسیم انقدر سبک شویم که مثل بادکنک هلییومی بالا بریم. شاید در آن آسمان ها گم شویم شایدم به جسم تیزی برخورد کنیم تا بترکیم :/

اره کم گریه می کنیم... شاید ترسو شده ایم :/

هرچند رفتم کنار شوفاژ اتاقم سرم را بهش تکیه دادم و یک بیست دقیقه ای را بدون مزاحمت ...

ولی خب کافی نبود :/ این بارش های موسمی درد های ما ها را دوا نمی کند.

نیازمند یک بارش فصلی با احتمال سیل هستیم.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۰
زاغ

دو ماه بود به طوری جدی دست به مداد و کاغذ نبرده بودم. هر از گاهی محض تمرین چندتا خط می کشیدم و اگه خیلی سر حال بودم چندتا بافت منحلی اونم سر کلاس گوشه کتابام می کشیدم. دیروز نمی دونم چم شده بود. یه حالت ترس و نا امنی کل تنمو گرفته بود. نمی دونستم چیکار کنم حال حوصله نت نداشتم و اهنگ هام هم ته کشیده بود. دلمو زدم به دریا یه دونه اتود پیدا کردم دفتر نقاشیم رو برداشت. ورق زدم رسیدم به یه صحفه سفید.


می خواستم درخت بکشم یه منظره پاییزی. طرح زدم به سمر نرسید. درخت رو کشیدم با یه دونه شاخه که از اینو تا اونور صحفه رو به هم وصل می کرد. تنش انقدر بزگ بود که سه چهارم دفتر رو گرفت. پاکش نکردم. دلم می خواست پاکش کنم ولی نکردم. زیر شاخه یه فضای تقریبا ربع دایره ای به وجود اومده بود. از نظر طراحی افتضاح بود :/ ولی خو دوست نداشتم پاکش کنم نمی دونم چرا. با خطوط منحنی شروع کردم به جدا کردن قسمت هایی از نیم دایره.


چندتا بخش اشکی شکل از توش در آورد. نمی دونستم چیکارشون کنم. ذل زده بودم به نقاشی. بالای درخت رو هم جدا کردم. بازم چندتا قسمت اشکی. نمی دونم این علاقه عجیبم به منحنی و دایره از کجا اومده ولی... راستش نمی دونم می خواستم بعد از "ولی" چی بنویسم بی خیالش می رم پاراگراف بعدی...


پایین ترین قسمت رو نگاه کردم. دستمو از مغزم جدا کردم دادمش به دلم. می گن یه هنرمند باید شجاع باشه. یه بار این شجاعتو دادم به خودم هرچی تو ذهنم می گذره گذاشتم رو کاغذ. سه تا چشم کشیدم تو همون پایین پایینه. ترسناک بودن. وحشی. زیر اون سه تا چشم یه دهن کشیدم حالت خاصی نداشت انگار چاک خورده. دندوناش رو به هم نشون میداد.


رفتم یه قسمت بالاترش. قایق کشیدم. رو آب نبود. حتی حرکتم نمی کرد. یادمه به امین می گفتن جای دریا بیابون بکش شاید فکر بیابون از همونجا اومده بود. قایق رو صاف کردم وسط شن. چندتا قوس و یه سایه به سمت بیرون. نمی خواستم زیاد پیچیده اش کنم. حوصله و توانش رو نداشتم. بذارین اصلا اعتراف کنم علاوه بر نداشتن حوصله بلدم نبودم چجوری بکشمش. به همون اکتفا کردم.


رفتم قسمت بغل قایق. یه دوات کشیدم چندان خوب نبود. خیلی قناص شد. سعی کردم با خط درستش کنم نشد. بیخیالش شدم. کنارش یه خود نویس کشیدم از دواته هم قناص تر شد. رفتم یه قسمت پایین تر. یه درخت کشیدم اونم عجیب نافرم شد. حوصله درست کردنش نداشتم. رفتم کنار درخت.


چند تا جسم کشیدم. نمی دونم دقیقا چین ولی به ذهنم خودم قاصدک می اومدن. اخه هی زیر لبی می گفتم قاصدک هان چه خبر آوردی؟ 


رفتم یه قسمت زیر قاصدک. یه خط منحنی کشیدم. از بالا تا پایین رو به هم وصل می کرد. یه خط منحنی دیگه تو فضای نیم دایره ای که بوجود اومده بود کشیدم.  رفتم اونطرف تر یه نیم دایره کج و موج کشیدم. با هاشور دورش رو سیاه کردم. شد چشم. فراماسون و از این چرت و پرتا نیستم علاقه ای به بودنشم ندارم ولی چشم رو دوست دارم. خیلی چیزی رو میگه. مگن تنها قسمتی از بدن که نه تو این دنیا نه تو اون دنیا دروغ نمی گه چشمه. دوستشون دارم هر چند که خیلی وقتا موجب ضررن :-". اره یه چشم در اومد. به تهی ترین حالت ممکن نگام می کرد. نمی خواستم دیگه ببینمشون. دلم می خواست بازم بکشم ولی بستمش. دفتر نقاشی رو بستم.



ولش کردم تا امروز بعد از ظهر پیش پای این آپ. دوباره اتود برداشتم. دفتر رو باز کردم. به نقاشی نگاه کردم. ترسیدم :/


+اخه ادم مگه از چیزی که خودش کشیده می ترسه؟ 

_مث که آره

+ چرا ترسیدی؟

_ نمی دونم...

+ می دونی


اره می دونم. من هیچوقت ادم افسرده ای نبود. کلا مشکل دارم با این واژه و چیزایی که از این نشئت می گیره. پوج گرا هم نیستم بازم بدم میاد. تریپ دپم هم نمی گرم اگرم بگیرم خیلی طول نمی کشه حداکثر یه ساعت دو ساعت غیر از یه وقتی که نمی دونم چی شده بود. یه ماهی رو دپ بودم ولی بازم اونموقعه تو لک نبودم. الان ترسیدم ولی...


پوچی و افسردگی تو کل نقاشی موج می زد. از اون سه تا چشم تا اون قاصدک و قایق و دوات و چشم. همشون پژمرده بودن. حتی خطام هم کمرنگ بودن. ولی... ولی ولی ولی...


با همه ی اینا دوباره شروع کردم به کشیدن. بالای قاصدکا یه جفت سندل بالدار کشیدم. از همونایی که هرمس داره. بین سه تا چشم و قایق یه ساعت کشیدم که تمام اعداداش به هم ریخته بودن. رفت تو اون قسمت بالای درخت. اونجا رو هم دیروز قسمت بندی کرده بودم. همونجور اشکی شکل. شروع کردم شمع کشیدن. دیگه حوصله توجه به قشنگی و ظرافت شمع ها رو نداشتم. هر از گاهی یکیشون رو با سایه اب شده نشون شون دادم. بین شون هم دوتا فشفشه از اونایی که تو تولدا میارن کشیدم. 


رفت گوشه سمت راست دفترم. همون قسمتی که با شاخه جدا شده بود. یه محوطه ای رو جدا کرد. از دور همون محوطه شروع کردم به هاشور زدن. تیز بودن و نا منظم. خوب نشدن. می گن یه طراح تا وقتی که از پاکن استفاده می کنه طراح نمیشه. راست می گن. ولی من پاک کردم. دوباره شروع کردم اون محوطه رو کشیدن. هاشور زدم، هاشور زدم، هاشور زدم... دستمو از رو دفتر برداشتم. خطا زیر دستم کمرنگ شده بود. 


یکم خطا رو پر رنگ کردم. نک اتود رو غلاف کردم گذاشتمش کنار. دفتر رو گذاشتم رو کتابم. دیگه کاری باهاش نداشتم. هرچند ناقصه ولی فعلا کاری باهاش ندارم شاید بعدا نشستم تکمیلش کردم.



پ.ن این که گفتم مرض کشیدن هممم... واقعیتش نمی دون چرا ولی یه حسی بهم میگه باید این اسم رو می ذاشتم روش... شاید کشفش کردم... اگه فهمیدم می گم...







پ.ن وقتی داشتم تایپ می کردم همراش به این اهنگم گوش می کردم. اینم هم متمم این اپ

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
زاغ