زاغ بی پنیر

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۰
زاغ

خو وقتی خبرش به هم رسید چنان کوپ کرده بودم که اگه کسی از دور منو می دید فکر می کرد مجسمه ام...


خب یقینن اگه شما هم جای من بودین در همین حالت می موندین... تابلوم تایید شد؟!... دو یو کیدینگ می؟!... وزارت ارشاد تاییدش کرد؟!... چیزی که یک در بیلیون ممکن بود تایید شد؟!... خو مسلما اگه یکم دیگه تو شوک می بودم پیچ فکمم باز می شد و با دهانی باز به استاد نگاه می کردم. 


خب تقریبا این اولین بار بود که یخم باز می شد و دیگه بهم نمی گفتن بی روح ( البته جدیدا اینحوری شده :/ ) البته ده بار این که برای اونا شوک آور باشه برای خودم بود... 


حالا از مسئله ی نماد هاش بگذریم چطور به من صلاحیت کار دادن؟!... دستش که درست نشده بود؟ چجور دقیقا؟! 


در واقع همین الانم باور نمی شه :/


و دومین شوکی که بهم وارد شد رد شدن  تابلو یکی از بچه ها بود. البته شاید. گفتن خبر دقیقش رو شنبه به اطلاع می رسونن. ولی خدایی واقعا ظلمه کارش رد بشه. خب هیچی چیز خاصی نداشت. کارشم اتفاقا خیلی خوب بود :/


اینجاست که کاملا برام تصدیق شد که وزارت ارشاد کاملا عشقی عمل می کنه :/


ولی در هر صورت من هنوز تو کف تایید وزارت ارشادم *_*


پ.ن این کاملا یه اپ خود پرستانه بود :-"



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۲:۲۰
زاغ

دانستن و نداستن مسئله این است...


مسئله این است که بدانی با خودت چند چندی؟! خودت باشی یا خود دیگری؟ خودت برای خودت؟ یا خودی که باید باشی؟


زوری می زنی آدم باشی که باید باشی.


زور می زنی دوستی باشی که باید باشی.


زور می زنی فرزندی باشی که باید باشی.


کل عمرت را زور می زنی بعد هم به یک جمله می رسی be yourself، خودت باش!


کدام خود؟ من می دوم دنبال خودی که باید باشم برای کسانی که دوستشان دارم... اما هیچ وقت نبودم! چرا؟


کدامیک از این بی راه های کوفتی را اشتباه امدم که هرچقدر می دوم به خودی نمی رسم؟ آخرش هم بر می گردم به همان خودی که بودم نه آن خودی که باید باشم.


چرا هیچوقت چیزی نبودم که باید باشم... همیشه چیزی بودم که خودم می خواستم باشم و آیا این جرم است؟ نمی دانم مطمئنم جرم نیست مطمئنم گناه نیست مطمئنم حرامش نکردن مطمئن مطمئنم خیلی به خود و من حق می دهند ولی... ولی...


نمی دانم چطور بگویم صدبار پست را پاک کردم و دوباره نوشتم ولی باز هم حق مطلب را نگفتم.


دوست دارم این خود کذایی این حصار خار دار را بشکنم و فرار کنم از جهنم خود ساخته که تا چندی پیش بهشتی موعودی برای من بود...


اما چگونه؟ این نفس و هوای نفس نیست که زیرپایش بگذاری. خوردش کنی و در جایی از ذهن و قلبت دفنش کنی. این خودتی! خود خود خودت. چیزی که خودت ساختی...


این دومینو نیست که هرچه را ساخته ای با تلنگری ساده بریزی و خراب کنی و از این کار لذت ببری. این ارمغان از چیزی است که سال ها پای آن زحمت کشیدی. گم شدی، پیدا شدی، زخم خوردی، ترمیم شدی، سوختی و ساختی و حالا بر می گردی می بینی که از آن راضی نیست...


آدم ها تغییر می کنند اما مسئله این است چند نفر جرعت تغییر دارند؟ چند نفر قدرت این را دارند از صفر شروع کنند؟ عمر یکبار مصرف است... چندبار دیگر قدرت این را داری که ماهی را از آب بگیری؟ چقدر دیگر وقت داری؟ از کجا معلوم اصلا ماهی وجود داشته باشد؟ چقدر طول می کشد یک خود دیگر بسازی؟


متنفرم از این خود خود ساخته که جهان را تحت محوریت خودم می بینم... کاش می شد آن خودی باشم که باید باشم... خودی که دیگران راحت باشن... خودی که خار نداشته باشد...


***


این روزا عملا دارم چرت بلغور می کنم :/ به بزرگواری خودتون ببخشین ^_^ به کی اینا رو میگم دقیقا :-؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۹:۳۰
زاغ