زاغ بی پنیر

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

و بازم من...

خیلی سخته که بخوای تنها باشی هرجا بری بازم خودت هستی و بازم برمی گردی و می بینی که هنوزم هستی اونجاست که دوباره شروع می کنی به حرف زدن به خودت و برمی گردی می گی و...

 بازم من...

تا حدی می رسه که فریاد می زنی و می خوای از این تنهایی که خودت خلق کردی در بری تا شاید از من هایی که دارن تو مغز حرف می زنن، توبیخت می کنن، محکومت می کنن، مجازاتت می کنن، تحقیرت می کنن خلاص بشی...

همیشه بر می گردی و می بینی هنوزم هستی و بازم اونا شروع می کنن به حرف زدن...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۴
زاغ

این روز ها حالم با خودم نزاح می فرماید :/ 


همچین خود به خودی می گیرد خود به خودی ول می کند عضله پاهم اینجوری عشقی کار نمی کند. این روز ها شب ها درست نمی خوابم حتی عصر ها. کابوس می بینم! برای چه نمی دانم فقط می دانم که هربار به یک شکل جدید سراغم می آید...


این روز ها همه حالشون یک جوریست شاید از اثرات آخر سال باشد و به جای اینکه دل ها خانه تکانی کنند، خانه خرابی می کنند. یا شاید انقدر تکان تکان می خورند که هرچه احساس مزخرف است رو بیاید.


حال من عجیب شده انگار یک کاری را باید انجام می دادم...


چه کار؟ چه کار باید می کردم؟ چه کار باید می کردی؟ چه کار باید می کردی؟


لعنتی (کلمه اصلی سانسور شد) اون حجم از استخوان ها و گوشت و پوست را تکان بده چه غلطی باید می کردی؟ 


یک جور عذاب وجدان تمام تنم را گرفته. که... که نمی دانم شاید آش نخورده باشد و دهان سوخته... شاید آش را خورده باشم ولی الان گریبان را گرفته.


خوب که می گردم می بینم هیچ دلیلی برای ناراحتی نیست. پس باید شاد باشم؟ قاعدتن باید همینگونه باشد ولی خب زندگی من هیچوقت از روی قاعده حرکت نکرده عموما در عرض و طول ارتفاع سپری شده. نه اینکه زندگی بدی داشته باشم یا ناراضی باشم یا نا شکری کنم نه منظورم این نیست. منظورم این است که هیچوقت درست و منظم و در جهت جریان آب پیش نرفته خواه می خواهد آب به باتلاق ریزد یا تالاب شایدم دریا یا اقیانوس.


می دانی حس می کنم یک جای کار می لنگد یکجا را غلط رفتم یا یک همچین چیزی. حس کسی را دارم که دارد در جاده ای بدون چراغ، تابلو نور و یا راهنما حرکت می کند. 


ناراحت برای بعضی ها... که عاجزانه دوست دارم کمکشان کنم ولی کاری از دستم ساخته نیست و نشستن و دیدن تنها راه پیش رویم است. اما بازم بازم... بازم نمی خواه بشینم و نگاه کنم. شاید بتوان ذره ای کمکشان کنم. احساس گناه می کنم از این نشستن و این بیهوده زیستن از اینکه فقط ناظره گرم.


هرکس در زندگی نقشی دارد نقشی خاص و متفاوت. نقش من چیست؟ کجای این عالم خلقتم و باید چه کار کنم. ایا نقشم را خوب بازی می کنم؟ درست؟ بدون تپوق؟ بدون خورده شیشه؟ 


می دانی دلتنگم... دلتنگم از بعضی ها ولی خب بگذار که دل حل کند این مسئله ها را :)


+ چند وقتی هم هست می خوام من نویس بنویس بعد به درکی رسیدم که از من ساخته نیست :ایموجی متفکر:

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۲
زاغ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۰
زاغ

یکی برای همه، همه برای یکی


وقتی اینجوری بهش نگاه می کنی راحتر میشه... لااقل مطمئنی سهم خودت رو انجام دادی حالا بعدش هر چی شد شد ؛)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۳
زاغ

بعضی وقتا پا پس می کشی اونم نه بخاطر اینکه ترسیدی یا افکار مردم برات مهمه.


بعضی وقتا پا پس میکشی چون یه چیزایی رو از یه کسایی می بینی که... :) بیخیال


بعضی وقتا بهتره توقعت از دیگران در حد اپسیلون صفر باشه :)) تا شاید پا پس نکشی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۴
زاغ

من شدیدا با سر تیتر اینگلیسی مخالفم ولی خب انقدر مغزم مغشوش و در هم ریخته شده که دیگه هیچ جمله ی مناسبی پیدا نکردم :/


دیروز که با وجود حضور جناب بزگوار یار همراه ما جناب غلط گیر پوکید :/ (پریروز بود البته :-" ) و امروز هم اومدم یکی دیگه بکشم و خب همونطور که مستحضریدم my mind is empty 


تقریبا شده مثل پاییز سال پیش. و خوب اینم نتیجه امروز :/

...



خیلی بدم میاد از این حالت :/


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۴۸
زاغ