زاغ بی پنیر

داستان سوم

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۸ ق.ظ

- داستان سوم. روزی روزگاری مردی نامری زندگی می کرد. اون در واقعه نامری نبود. فقط مردم اونو نمی دیدن. اون از اینکه نامرئ باشه خسته شده بود.


+ مرد چیکار کرد؟


- یه هیولا احضار کرد.



هیولا صدا می زند.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۷
زاغ

نظرات  (۱)

۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۴ محمد فائزی فرد
مبادا دست به چنین کاری بزنی.
ما میبینمت. واضح و درشت :))
پاسخ:
نه والا دیالوگش قشنگ بود گفتم به اشتراک بذارم :)))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی