زاغ بی پنیر

مرض کشیدن

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۰۵ ب.ظ

دو ماه بود به طوری جدی دست به مداد و کاغذ نبرده بودم. هر از گاهی محض تمرین چندتا خط می کشیدم و اگه خیلی سر حال بودم چندتا بافت منحلی اونم سر کلاس گوشه کتابام می کشیدم. دیروز نمی دونم چم شده بود. یه حالت ترس و نا امنی کل تنمو گرفته بود. نمی دونستم چیکار کنم حال حوصله نت نداشتم و اهنگ هام هم ته کشیده بود. دلمو زدم به دریا یه دونه اتود پیدا کردم دفتر نقاشیم رو برداشت. ورق زدم رسیدم به یه صحفه سفید.


می خواستم درخت بکشم یه منظره پاییزی. طرح زدم به سمر نرسید. درخت رو کشیدم با یه دونه شاخه که از اینو تا اونور صحفه رو به هم وصل می کرد. تنش انقدر بزگ بود که سه چهارم دفتر رو گرفت. پاکش نکردم. دلم می خواست پاکش کنم ولی نکردم. زیر شاخه یه فضای تقریبا ربع دایره ای به وجود اومده بود. از نظر طراحی افتضاح بود :/ ولی خو دوست نداشتم پاکش کنم نمی دونم چرا. با خطوط منحنی شروع کردم به جدا کردن قسمت هایی از نیم دایره.


چندتا بخش اشکی شکل از توش در آورد. نمی دونستم چیکارشون کنم. ذل زده بودم به نقاشی. بالای درخت رو هم جدا کردم. بازم چندتا قسمت اشکی. نمی دونم این علاقه عجیبم به منحنی و دایره از کجا اومده ولی... راستش نمی دونم می خواستم بعد از "ولی" چی بنویسم بی خیالش می رم پاراگراف بعدی...


پایین ترین قسمت رو نگاه کردم. دستمو از مغزم جدا کردم دادمش به دلم. می گن یه هنرمند باید شجاع باشه. یه بار این شجاعتو دادم به خودم هرچی تو ذهنم می گذره گذاشتم رو کاغذ. سه تا چشم کشیدم تو همون پایین پایینه. ترسناک بودن. وحشی. زیر اون سه تا چشم یه دهن کشیدم حالت خاصی نداشت انگار چاک خورده. دندوناش رو به هم نشون میداد.


رفتم یه قسمت بالاترش. قایق کشیدم. رو آب نبود. حتی حرکتم نمی کرد. یادمه به امین می گفتن جای دریا بیابون بکش شاید فکر بیابون از همونجا اومده بود. قایق رو صاف کردم وسط شن. چندتا قوس و یه سایه به سمت بیرون. نمی خواستم زیاد پیچیده اش کنم. حوصله و توانش رو نداشتم. بذارین اصلا اعتراف کنم علاوه بر نداشتن حوصله بلدم نبودم چجوری بکشمش. به همون اکتفا کردم.


رفتم قسمت بغل قایق. یه دوات کشیدم چندان خوب نبود. خیلی قناص شد. سعی کردم با خط درستش کنم نشد. بیخیالش شدم. کنارش یه خود نویس کشیدم از دواته هم قناص تر شد. رفتم یه قسمت پایین تر. یه درخت کشیدم اونم عجیب نافرم شد. حوصله درست کردنش نداشتم. رفتم کنار درخت.


چند تا جسم کشیدم. نمی دونم دقیقا چین ولی به ذهنم خودم قاصدک می اومدن. اخه هی زیر لبی می گفتم قاصدک هان چه خبر آوردی؟ 


رفتم یه قسمت زیر قاصدک. یه خط منحنی کشیدم. از بالا تا پایین رو به هم وصل می کرد. یه خط منحنی دیگه تو فضای نیم دایره ای که بوجود اومده بود کشیدم.  رفتم اونطرف تر یه نیم دایره کج و موج کشیدم. با هاشور دورش رو سیاه کردم. شد چشم. فراماسون و از این چرت و پرتا نیستم علاقه ای به بودنشم ندارم ولی چشم رو دوست دارم. خیلی چیزی رو میگه. مگن تنها قسمتی از بدن که نه تو این دنیا نه تو اون دنیا دروغ نمی گه چشمه. دوستشون دارم هر چند که خیلی وقتا موجب ضررن :-". اره یه چشم در اومد. به تهی ترین حالت ممکن نگام می کرد. نمی خواستم دیگه ببینمشون. دلم می خواست بازم بکشم ولی بستمش. دفتر نقاشی رو بستم.



ولش کردم تا امروز بعد از ظهر پیش پای این آپ. دوباره اتود برداشتم. دفتر رو باز کردم. به نقاشی نگاه کردم. ترسیدم :/


+اخه ادم مگه از چیزی که خودش کشیده می ترسه؟ 

_مث که آره

+ چرا ترسیدی؟

_ نمی دونم...

+ می دونی


اره می دونم. من هیچوقت ادم افسرده ای نبود. کلا مشکل دارم با این واژه و چیزایی که از این نشئت می گیره. پوج گرا هم نیستم بازم بدم میاد. تریپ دپم هم نمی گرم اگرم بگیرم خیلی طول نمی کشه حداکثر یه ساعت دو ساعت غیر از یه وقتی که نمی دونم چی شده بود. یه ماهی رو دپ بودم ولی بازم اونموقعه تو لک نبودم. الان ترسیدم ولی...


پوچی و افسردگی تو کل نقاشی موج می زد. از اون سه تا چشم تا اون قاصدک و قایق و دوات و چشم. همشون پژمرده بودن. حتی خطام هم کمرنگ بودن. ولی... ولی ولی ولی...


با همه ی اینا دوباره شروع کردم به کشیدن. بالای قاصدکا یه جفت سندل بالدار کشیدم. از همونایی که هرمس داره. بین سه تا چشم و قایق یه ساعت کشیدم که تمام اعداداش به هم ریخته بودن. رفت تو اون قسمت بالای درخت. اونجا رو هم دیروز قسمت بندی کرده بودم. همونجور اشکی شکل. شروع کردم شمع کشیدن. دیگه حوصله توجه به قشنگی و ظرافت شمع ها رو نداشتم. هر از گاهی یکیشون رو با سایه اب شده نشون شون دادم. بین شون هم دوتا فشفشه از اونایی که تو تولدا میارن کشیدم. 


رفت گوشه سمت راست دفترم. همون قسمتی که با شاخه جدا شده بود. یه محوطه ای رو جدا کرد. از دور همون محوطه شروع کردم به هاشور زدن. تیز بودن و نا منظم. خوب نشدن. می گن یه طراح تا وقتی که از پاکن استفاده می کنه طراح نمیشه. راست می گن. ولی من پاک کردم. دوباره شروع کردم اون محوطه رو کشیدن. هاشور زدم، هاشور زدم، هاشور زدم... دستمو از رو دفتر برداشتم. خطا زیر دستم کمرنگ شده بود. 


یکم خطا رو پر رنگ کردم. نک اتود رو غلاف کردم گذاشتمش کنار. دفتر رو گذاشتم رو کتابم. دیگه کاری باهاش نداشتم. هرچند ناقصه ولی فعلا کاری باهاش ندارم شاید بعدا نشستم تکمیلش کردم.



پ.ن این که گفتم مرض کشیدن هممم... واقعیتش نمی دون چرا ولی یه حسی بهم میگه باید این اسم رو می ذاشتم روش... شاید کشفش کردم... اگه فهمیدم می گم...







پ.ن وقتی داشتم تایپ می کردم همراش به این اهنگم گوش می کردم. اینم هم متمم این اپ

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۰۴
زاغ

نظرات  (۲)

جالب بود
پاسخ:
جالبی از خودتونه :-"
۰۵ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۷ محمد فائزی فرد
هر وقت خواستی بده ببینیم. ما هم افسرده شیم. دی:

پاسخ:
شما هروقت خوب شدین بگین بذارم بخوره تو حالتون :-"

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی