زاغ بی پنیر

اقا، خانم، بانو، عزیز، بزرگوار، همراه، خواننده محترم، رفیق، شفیق و الی غیر جدن نمی دونم برای زمانی مثل الان این عبارت *جاتون سبز* کاربرد داره یا نه ولی خب جاتون سبز داشتم مروری بر دوران جاهلیت خودم (همون اغاز وبلاگم) می کردم و با این پدیده فکری مواجه شدم که:



قاموسن چطور تحملم می کردین =))))))))


این حجم از غرغر چرت و پرت گویی اراجیف بافی و باقی موارد رو چطور تحمل می کردین؟ من خودم خودمو تحمل ندارم به مولا =))))))))))))


صرفا خواستم دست مریزادی گفته باشم به این همه صبر و حوصله و توان و ثبات ذهنی 


خدا قوت =)))))))))

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۳:۲۶
زاغ

روزی روزگاری پیش داشتم تلوزیون نگاه می کردم که یدفعه توش خبر زد که وزیر نمی دونم چی چی سلامت جامعه یا همچین چیزی گفته که از هر ده نفر ایرانی  سه نفر دارای مشکلات حاد روانی هستن. شوهر خالم اونجا بود و برگشت گفت پس از اون ده نفری که تو اتاق اینن سه نفرشون دیونه ان.


کار به راست و دروغ بودن این امار ندارم ولی یه لحظه فکر کنید که از هر ده نفری که دارین باهاش حرف می زنین یه نفرشون مشکل خیلی شدیدی داره. الحق و الانصاف هم که نگاه کنیم تو زندگی هرکدوممون حداقل یه نفر هست که داره از این موضوع رنج می بره. شایدم حتی خود من خود شما یه مشکل داشته باشیم که هرچند خودمون اگاه نباشیم ولی باشه.


حالا این رو گفتم که چی که هیچی. داشتم فکر می کردم که زمان جنگ یه موقعی شد که پزشک و کادر بیمارستانی کم بود. درست یادم نیست پزشکا سال چهار یا سال دومشون توفیق اجباری اعزام می شدن به جبهه. اخرای جنگ هم که تقریبا تو شهر ها قحطی پزشک اومده بود. داشتم فکر می کردم اونموقعه پزشک با جون و دل کار می کردن خروار خروار مجرح و زخمی و موجی و شیمیایی براشون می اومد اینا هم تقریبا با هیچی باید این بندگان خدا رو سر پا می کرد.


داشتم فکر می کردم چه شباهت عجیبی بین رابطه ی پزشکا و جنگ هست و روانشناس های الان و ادم های امروزی مقیم ایران شاید حتی کل دنیا. با این تفاوت که اون زمان مجروح رو می آوردن پیش پزشک و الان مجروح ها و طلفات یا شایدم تلفات های امروز حتی با ضرب گلوله هم نمی رن پیش روان پزشک و روان شناس.


اون زمان بودن کسایی که به زخم تنشون براشون نشان افتخار بود و کسایی که زخمشون براشون شده بود سمبلی از درد و ترس و بدبختی و الان کسایی هستن که با دردشون فالور و ممبر جمع می کنن و به عنوان نشانی از افتخار برای پز دادن اونا رو پست می کنن تو این اپ و اون اپ. ما هم که انگار حال می کنیم بهمون بگن ذهن مریض بیمار روانی افسرده می ریم میشیم پیرو اونها. سالم ها رو احمق می دونیم و خودمون شدیم روشن فکر و ژرف بین.


خندوانه رو مسخره می کنیم و با هر چیزی افسرده کننده ای حال می کنیم. اهنگ هامون هر بار غمگین تر و داغون کننده تر از قبل و اونایی که شاد به ضرب و زور فحش و چرت پرت های از قبیل شما خونتون مورچه داره و غیره. به قولن یه بار یه ایرانی اهنگ سالم گوش کرد و مرد. لباس هامون تیره تر و حرفامون زهر دار تر و مغمون تر. نا امید تر از دیروز و نا امید کنده تر از ساعت قبل.


 از ترحمی که بهمون میشه لذت می بریم اگر کسی هست که واقعا دردی داره جوری رفتار می کنیم که انگار ما از اون بدبخت تریم حتی شایدم باشیم. ما انقدر بدبختیم که حاضریم غم و غصه هامون رو بالا بیاریم ولی برای رفعش هیچ کاری نکنیم. انقدر بدبختیم که چیزی جز بدبختی و فلاکت برا عرضه به هم نداریم.


هر حرفی که می زنیم بوی فساد افسردگی توش موج می زنه. هر پستی که می ذاریم تلخی غم و بدبختیمون توش هست. هر عکسی رو برای پروفمون انتخاب می کنیم تیره و تاره و هرکسی بینمون افسرده تر خفن تره.


زمان جنگ مجروح ها رو بردن پیش پزشکا اونا هم تمام توانشون رو گذاشتن هیچ وقتم ازشون تقدیر نشد و حرفی هم نزدن الان کسایی هستن که با جونکندن مجروح رو می یارن برا مداوا هزار و یک تهمت و بد بی راه هم می خورن و دم هم نمی زنن. خلاصش اینکه نونشون حلال دمشون گرم سرشونم خوش باد.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۱
زاغ

- داستان سوم. روزی روزگاری مردی نامری زندگی می کرد. اون در واقعه نامری نبود. فقط مردم اونو نمی دیدن. اون از اینکه نامرئ باشه خسته شده بود.


+ مرد چیکار کرد؟


- یه هیولا احضار کرد.



هیولا صدا می زند.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۸
زاغ

یعنی باید آشتی کنم؟ دوری و جدایی بسه؟ اصلا روایت داریم:



ترد (طرد؟) شده ی کی بودی تو؟


پ.ن: چقدر حرکت سخیفی بود (حالم از خودم بهم خورد) فراستی گونه

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۸
زاغ

سال های سال جایی بود که حتی برای ما راحت تر از خانه بود.


جایی که می توانستیم تمام اتفاقات بد روزمان را کنار بگذاریم و با فراغی بازی و لبخندی کنار لب به انجا برویم.


جایی که تمام مشکلات روزمرمان در  گم می شد تمام ناراحتی یمان را پشت دروازه هایش جا می گذاشتیم و با خیالی اسوده وارد ان می شدیم.


کم کم افرادی را پیدا کردیم دوستانی عزیز تر از جانمان که می شد تمام غم دنیا را با گفتن تنها یه کلام ان هم سلامی ساده از یاد برد.


شور شعفی پیدا می کردیم که انگار دنیا را فقط برای ما ساختند ما بودیم ما و بقیه جهان هستی به درک اسفل السافلین. 


ولی خب دست حوادث یا شاید دست خودمان ارام ارام  ان را ویران کرد جایی که برای ما محلی بود برای  فرار از روزمرگی اعصاب خوردی ها و ناراحتی ها شده بود عذابی جهنمی که انگار پایانی نداشت.


درست یا غلط خوب یا بد یکی یکی سرپناه را ترک کردیم و ارام ارام این سرپناه به بیغوله ای نمور و تاریک تبدیل شد کلبه ی احزانی که فقط از ان خاطره ای دور هر چند شیرین ولی با ته مزه تلخ باقی ماند.


خاطراتی که مدام عذابمان می دادند دادند و خب شاید خواهند داد. 


این سرپناه را خیلی هایتان می شناسید لازم به نامبردن نیست اسمش را در لفافه ای نازک می پیچانم.


کجای کار اشتباه بود؟ هم می دانیم هم نمی دانیم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۶
زاغ

خودازاری فقط این نیست که تیغ ورداری دست و پات رو باهاش زخم کنی


اینکه یه چیزی رو باید بگی ولی لال می شی


خودازاری این نیست که زمستون که میشه پوستت خشک میشه و بهش کرم نزنی اونقدر خشک بشه تا خون بیفته*


اینکه هی بذاری تو دلت هی رو هم جمع شه هی جمع شه که اخر مجبور بشی یه جا بالا بیاری یه جا بزنه بیرون یه جا بزنه همه چیزو خراب کنه گند بزنه به کل زندگیت.


پس عزیزان بعد از اینکه عاجزانه ازتون تقاضا دارم گوسفند نباشید ازتون تقاضا می کنم بنالید 


بنالید چون این اخرش تبدیل میشه به دگر ازاری نه خودت نمی فهمی انقدر تو این غرق میشی که اصلا حالیت نیست که با این رفتارت علاوه بر بدبخت کردن خودت به بقیه هم اسیب می زنه. 


انقدر توش غرق میشی که وقتی می زنه بیرون و یه تنه گند می زنه به هرچی داشتی و نداشتی نمی فهمی که همزمان به بقیه هم ضربه میزنه. یا وقتی می فهمی که حتی قدرت اینکه بشینی صادقانه باهاشون حرف بزنی یا حتی ازشون معذرت می بخوای هم نداری.


پس عزیزان همچنان عاجزانه خواهش می کنم بنالید.


*با خود الاغت بود :/


پ.ن پساپس به خاطر بی ادبی معذرت می خوام به شخص نبودم ولی شما بنالید 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۱:۱۲
زاغ

اینکه چیست؟ نمی دانم ولی هرچه هست بدجور در بالای دیاف و زیر ریه هایم می پیچد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۲۱
زاغ

خیلی هاشون می گن هیچکاری نکردی یعنی خب اکثریت شون می گن هیچ کاری نکردی ولی خب...


نمی دونم چرا نمی تونم قبول کنم. یعنی واقعا سخته قبولش. اینکه بهم بگن خب تو گند زدی خاک تو سرت که گند زدی برو زیر گل حتی بدرد هیچکاری نمی خوری خیلی راحت تره برام که وایسن بهم بگن تو هیچکاری نکردی. تو این شیش ماه عین مترسک وایساده بودی وفقط نظاره می کردی که چطور داریم به اف میریم. تو فقط سر بار بود به هیچ دردی هم نخوردی ما ازت توقع بیشتر از این داشتیم بهت اعتماد کردیم ولی تو فقط وایسادی نگاه کردن که چجور سقوط می کنیم. هرچی بشه تقصیره توه. توووووووووووووووو! توووووووووووووووووووو!


ولی خب هیچکدومشون نمی دونن نمره 12/5 با منت فیزیک چیه. هیچکدوم نمی دونم تا ساعت چهار صبح وایسی و فوش بخوری چیه یا هیچکدومشون نمی دونم اینکه وایسی که بهت توهین بشه چیه. هیچکدوم نمی دونم با قرص خوابیدن چیه. بی خوابی از اعصاب خوردچیه. یا اینکه جلوی کسایی که بهشون احترام می ذاری وایسی و باهاشون شاخ به شاخ بشی چیه یا که از کسایی که بهترین خاطراتت رو باهاشون داری بی ذار بشی. 


هیچکدوم رو نمی دونن فقط می گن که هیچکاری نکردی. هیچکار! اخرشم نتونی هیچی بهشون بگی و وایسی نگاه کنی. بعدم بگن شرمنده که بهت برخودر من قصد بدی نداشتم بیا گذشته ها رو فراموش کنیم اه تو چقدر کینه ای هستی. و خب هیچکدوم نمی دونن که بعضی چیزا با یه معذرت خواهی حل نمیشه.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۳۷
زاغ

سال نود چهار یگی از پر تلاتم ترین سال های عمرم بود.


شاید بدترین اون ها یا شاید فقط پرتنش ترین اون ها. سال نود چهار با اتفاقات زیادی همراه بود. دوستای جدید پیدا کردم و بعضی هاشون رو هم از دست دادم.


انواع تنش های روانی و فیزیکی رو داشتم. پر از اعصاب خوردی پر بی خوابی و... ولی خب هرچی بود گذشت و هرکاری هم کردین یا تو این سال دفن میشه یا بعد ها ثمره اش رو می بینیم.


سال نود چهار به خیلی ها مدیون شدم از خیلی ها باید تشکر کنم مثل:


لایت، ویسپار، کولی، پاندورا، لوپ لوپ فائزی ( این اخرین اذیت سال نود و چهار بود :-" ) هاول، ممدحسین، مانکی، سارا، نوتریکا، صدرا،امیر مهدی، دانیال، حریر، امیر کسرا،میار، خدا دادی، یاسمین، محکوم، امین، پوریا و...



که هرکدوم هم ماجرایی ساختن تو این سال. تلخ شیرین و بعضی هام ترسناک بعضی هام  زیبا به یاد ماندنی اندوه بار و اشک بار حتی.


بعضی هم بودن رو رفتن مثل ارمین...



سال نود چهار هرچی بود تموم شدی. یو کن گو تو هل اند برن این ایت :))



سال نو مبارک در وقت اضافه سال نود چهار


پ.ن کاش می شد بیشتر بنویسم :))


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۵۲
زاغ
و بازم من...

خیلی سخته که بخوای تنها باشی هرجا بری بازم خودت هستی و بازم برمی گردی و می بینی که هنوزم هستی اونجاست که دوباره شروع می کنی به حرف زدن به خودت و برمی گردی می گی و...

 بازم من...

تا حدی می رسه که فریاد می زنی و می خوای از این تنهایی که خودت خلق کردی در بری تا شاید از من هایی که دارن تو مغز حرف می زنن، توبیخت می کنن، محکومت می کنن، مجازاتت می کنن، تحقیرت می کنن خلاص بشی...

همیشه بر می گردی و می بینی هنوزم هستی و بازم اونا شروع می کنن به حرف زدن...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۵۴
زاغ